زندگينامه
دکتر علي شريعتي در سال 1312 در روستاي مزينان از حوالي شهرستان سبزوار متولد شد. اجداد او همه از عالمان دين بوده اند.... پدر پدر بزرگ علي، ملاقربانعلي، معروف به آخوند حکيم، مردي فيلسوف و فقيه بود که در مدارس قديم بخارا و مشهد و سبزوار تحصيل کرده و از شاگردان برگزيده حکيم اسرار (حاج ملاهادي سبزواري) محسوب مي شد. پدرش استاد محمد تقي شريعتي (موسس کانون حقايق اسلامي که هدف آن «تجديد حيات اسلام و مسلمين» بود) و مادرش زهرا اميني زني روستايي متواضع و حساس بود. علي حساسيتهاي لطيف انساني و اقتدار روحي و صلاحيت عقيده اش را از مادرش به وديعه گرفته بود. علي به سال 1319 در سن هفت سالگي در دبستان ابن يمين، ثبت نام مي کند، اما به دليل بحراني شدن اوضاع کشور ـ تبعيد رضا شاه و اشغال کشور توسط متفقين ـ خانواده اش را به ده مي فرستد و پس از برقراري آرامش نسبي در مشهد علي و خانواده اش به مشهد باز مي گردند. پس از اتمام تحصيلات مقدماتي در 16 سالگي سيکل اول دبيرستان (کلاس نهم نظام قديم) را به پايان رساند و وارد دانشسراي مقدماتي شد. در سال 31، اولين بازداشت علي که در واقع نخستين رويارويي مستقيم وي با حکومت و طرفداري همه جانبه او از حکومت ملي بود، واقع شد. در همين زمان يعني 1331 وي که در سال آخر دانشسرا بود به پيشنهاد پدرش شروع به ترجمه کتاب ابوذر (نوشته عبدالحميد جوده السحار) مي کند. در اواسط سال 1331 تحصيلات علي در دانشسرا تمام شد و پس از مدتي شروع به تدريس در مدرسه کاتب پور احمدآباد کرد. و همزمان به فعاليتهاي سياسيش ادامه داد. کتاب «مکتب واسطه» نيز در همين دوره نوشته شده است. در سال 1334 پس از تاسيس دانشکده علوم و ادبيات انساني مشهد وارد آن دانشکده شد. در دانشکده مسئول انجمن ادبي دانشجويان بود در همين سالهاست که آثاري از اخوان ثالث مانند کتاب ارغنون (1330) و کتاب زمستان (1335) و آخر شاهنامه (1328) به چاپ رسيد و او را سخت تحت تاثير قرار داد. در اين زمان فعاليتهاي سياسي ـ اجتماعي شريعتي در نهضت (جمعيتي که پس از کودتاي 28 مرداد توسط جمعي از مليون خراسان ايجاد شده که علي شريعتي يکي از اعضا آن جمعيت بود). آشنايي او با خانم پوران شريعت رضوي در دانشکده ادبيات منجر به ازدواج آن دو در سال 1337 مي گردد. و پس از چند ماه زندگي مشترک به علت موافقت با بورسيه تحصيلي او در اوايل خرداد ماه 1338 براي ادامه تحصيل راهي فرانسه مي شود. در طول دوران نحصيل در اروپا علاوه بر نهضت آزاديبخش الجزاير با ديگر نهضتهاي ملي افريقا و آسيا، آشنايي پيدا کرد و به دنبال افشاي شهادت پاتريس لومومبا در 1961 تظاهرات وسيعي از سوي سياهپوستان در مقابل سفارت بلژيک در پاريس سازمان يافته بود که منجر به حمله پليس و دستگيري عده زيادي از جمله دکتر علي شريعتي شد. دولت فرانسه که با بررسي وضع سياسي او، تصميم به اخراج وي گرفت اما با حمايت قاضي سوسياليست دادگاه، مجبور مي شود اجراي حکم را معوق گذارد. وي در سال 1963 با درجه دکتري يونيورسيته فارغ التحصيل شد و پس از مدتي او به همراه خانواده و سه فرزندش به ايران بازگشت و در مرز بازرگان توسط مأموران ساواک دستگير شد.
پس از بازگشت از اروپا
پس از پنج سال تحصيل و آموختن و فعاليت سياسي، در اروپا، بازگشت به فضاي راکد و بسته جامعه ايران و آن هم تدريس در دبيرستان بسيار رنج آور بود، سال بعد (وي) پس از قبولي در امتحان به عنوان کارشناس کتب درسي به تهران منتقل مي شود و با آقايان برقعي و باهنر و دکتر بهشتي که از مسئولين بررسي کتب ديني بودند، همکاري مي کند. ترجمه کتاب «سلمان پاک» اثر پروفسور لوئي ماسينيون حاصل تلاش او در اين دوره است. از سال 1345 او به استاديار رشته تاريخ در دانشکده مشهد استخدام مي شود. موضوعات اساسي تدرس او را مي توان به چند بخش تقسيم کرد: تاريخ ايران، تاريخ و تمدن اسلامي و تاريخ تمدنهاي غير اسلامي. از همان آغاز روش تدريس، برخوردش با مقررات متداول در دانشکده و رفتارش با دانشجويان، او را از ديگر استادان متمايز مي کرد. چاپ کتاب اسلام شناسي و موفقيت درسهاي دکتر علي شريعتي در دانشکده مشهد و ايراد سخنرانيهاي او در حسينيه ارشاد در تهران موجب شد که دانشکده هاي ديگر ايران از او تقاضاي سخنراني کنند اين سخنرانيها از نيمه دوم سال 1347 آغاز شد. مجموعه اين فعاليتها مسئولين دانشگاه را بر آن داشت که ارتباط او با دانشجويان را قطع کنند و به کلاسهاي وي که در واقع به جلسات سياسي ـ فرهنگي بيشتر شباهت داشت، خاتمه دهند. در پي اين کشمکشها و دستور شفاهي ساواک به دانشگاه مشهد کلاسهاي درس او، از مهرماه 1350، رسماً تعطيل شد. از اواخر آبان ماه 51 بخاطر سخنراني هاي ضد رژيم، زندگي مخفي وي آغاز شد و پس از چند ماه زندگي مخفي درمهرماه سال 1352 خود را به ساواک معرفي کرد که تا 18 ماه او را در سلول انفرادي زنداني کردند؛ که نهايتاً در اواخر اسفند ماه سال 53 او از زندان آزاد مي شود و بدين ترتيب مهمترين فصل زندگي اجتماعي و سياسي وي خاتمه مي يابد. در اين دوران که مجبور به خانه نشيني بود؛ فرصت يافت تا به فرزندانش توجه بيشتري کند. در سال 55، با فرستادن پسرش (احسان) به خارج از کشور فرصت يافت تا مقدمات برنامه هجرت خود را فراهم کند. دکتر شريعتي نهايتا در روز 26 ارديبهشت سال 1356 از ايران، به مقصد بلژيک هجرت کرد و پس از اقامتي سه روزه در بروکسل عازم انگلستان شد و در منزل يکي از بستگان نزديک همسر خود اقامت گزيد و پس از گذشت يک ماه در 29 خرداد همان سال به نحو مشکوک درگذشت و با مشورت استاد محمد تقي شريعتي و کمک دوستان و ياران او از جمله شهيد دکتر چمران و امام موسي صدر در جوار حرم مطهر حضرت زينب (س) در سوريه به خاک سپرده شد.
| نظرات ديگران ( ) |
اولين معنايي که از عيد به ذهن ميرسد، تغييراتي است که انسان از ظاهر خود و يا در طبيعت ميبيند . اين آرايش ظاهري همچون پوشيدن لباس نو و آمدن بهار طبيعت به يک معنا عيد ناميده شده است . در روايتي از امير المومنين علي عليه السلام آمده است که : هر روزي که انسان در آن به زشتي آلوده نگردد آن روز عيد است چرا که زشتي مهمترين بستر ظهور نزاع ميان آدميان است وباعث برهم خوردن آرامش دروني و بيروني انسانها ميگردد و اين همان چيزي است که با عيد يعني آرامش و شادماني منافات دارد . از سوي ديگر حرکت انسانها به سوي علم و معرفت همواره با شادماني و نشاط توأم است خاصه آنکه وقتي انسان معناي جديدي کشف ميکند ، ابتهاج زائد الوصفي تمام وجود آدمي را در بر ميگيرد ، آن لحظه تازه عيد ناميده ميشود . معناي ديگري که از عيد,عارفان به ما آموخته اند ، جان باختن و قرباني کردن جان خويش در پاي معشوق است . و نماد ظاهري آن ايام حج و عيد قربان است که حيواني را انسان به عنوان تحفه و هديه به طرف جايگاه معيني ميبرد تا براي کامل شدن عبادت قرباني کند . مولوي در اين معنا گفته است : کشته شدن در پاي محبوب و قرباني کردن خود مهمترين تعريفي است که مولوي ازعيد به ما ميدهد
خويش فربه مينماييم از پي قربان عيد کان قصاب عاشقان بس خوب و زيبا ميکشد
در تمامي اين تعريفها عيد براي انسان مطرح شده است ،يعني ما در شرايط ويژه اي احساس مبارکي و نو شوندگي داريم . اما به نظر ميرسد اين تازگي قبل از آنکه در رابطه با ما معني شود در باره توليد کننده اين شرايط يعني خداوند بايد معنا شود . چون خداوند « بديع السموات و الارض است » و خود را با عنوان «فتبارک الله احسن الخالقين» به ما معرفي نموده است . واز سوي ديگر اين مبارکي در تمامي ملک و ملکوت عالم جاري است ، لذا از اين خداي بزرگ و مبارک ميتوان هرلحظه طعم مبارکي را چشيد به همين دليل اگر عيدي است اولاً از آن خداست نه از آن آدميان ، و اين معنا با ساير تعاريف آمده در باب عيد يک فرق گوهري دارد که آن محوريت خداست .
| نظرات ديگران ( ) |
|
| نظرات ديگران ( ) |
السلام عليک يا جواد الائمه (ع)
امام نهم شيعيان حضرت جواد (ع ) در سال 1095 هجرى در مدينه ولادت يافت . نام نامى اش محمّد معروف به جواد و تقى است .
القاب ديگرى مانند: رضى و متقى نيز داشته ولى تقى از همه معروفتر مى باشد.
مادر گرامى اش سبيکه يا خيزران است که اين هر دو نام در تاريخ زندگى آن حضرت ثبت است .
امام محمّد تقى (ع ) هنگام وفات پدر حدود 8 ساله بود.
پس از شهادت جانگداز حضرت رضا عليه السلام در اواخر ماه صفر سال 203 ه مقام امامت به فرزند ارجمندش حضرت جوادالائمه (ع ) انتقال يافت .
ماءمون خليفه عباسى که همچون ساير خلفاى بنى عباس از پيشرفت معنوى و نفوذ باطنى امامان معصوم و گسترش فضائل آنها در بين مردم هراس داشت ، سعى کرد ابن الرضا را تحت مراقبت خاص خويش قرار دهد.
(از اينجا بود که ماءمون نخستين کارى که کرد، دختر خويش امّ الفضل را به ازدواج حضرت امام جواد (ع ) درآورد، تا مراقبى دائمى و از درون خانه ، بر امام گمارده باشد. رنجهاى دائمى که امام جواد (ع ) از ناحيه اين ماءمور خانگى برده است ، در تاريخ معروف است ).(98)
از روشهايى که ماءمون در مورد حضرت رضا (ع ) بکار مى بست ، تشکيل مجالس بحث و مناظره بود. (99) ماءمون و بعد معتصم عباسى مى خواستند از اين راه - به گمان باطل خود - امام (ع ) را در تنگنا قرار دهند. در مورد فرزندش حضرت جواد (ع ) نيز چنين روشى را بکار بستند. بخصوص که در آغاز امامت هنوز سنى از عمر امام جواد (ع ) نگذشته بود. ماءمون نمى دانست که مقام ولايت و امامت که موهبتى است الهى ، بستگى به کمى و زيادى سالهاى عمر ندارد.
بارى ، حضرت جواد (ع ) با عمر کوتاه خود که همچون نوگل بهاران زودگذر بود، و در دوره اى که فرقه هاى مختلف اسلامى و غير اسلامى ميدان رشد و نمو يافته بودند و دانشمندان بزرگى در اين دوران ، زندگى مى کردند و علوم و فنون ساير ملتها پيشرفت نموده و کتابهاى زيادى به زبان عربى ترجمه و در دسترس قرار گرفته بود، با کمى سن وارد بحثهاى علمى گرديد و با سرمايه خدايى امامت که از سرچشمه ولايت مطلقه و الهام ربانى مايه ور بود، احکام اسلامى را مانند پدران و اجداد بزرگوارش گسترش داد و به تعليم و ارشاد پرداخت و به مسائل بسيارى پاسخ گفت . براى نمونه ، يکى از مناظره هاى ( احتياجات ) حضرت امام محمّد تقى (ع ) را در زير نقل مى کنيم :
(عياشى در تفسير خود از ذرقان که همنشين و دوست احمد بن ابى دؤ اد بود، نقل مى کند که ذرقان گفت : روزى دوستش (ابن ابى دؤ اد) از دربار معتصم عباسى برگشت و بسيار گرفته و پريشان حال به نظر رسيد. گفتم : چه شده است که امروز اين چنين ناراحتى ؟ گفت : در حضور خليفه و ابوجعفر فرزند على بن موسى الرضا جريانى پيش آمد که مايه شرمسارى و خوارى ما گرديد. گفتم چگونه ؟ گفت : سارقى را به حضور خليفه آورده بودند که سرقتش آشکار و دزد اقرار به دزدى کرده بود. خليفه طريقه اجراى حد و قصاص را پرسيد. عده اى از فقها حاضر بودند، خليفه دستور داد بقيه فقيهان را نيز حاضر کردند، و محمّد بن على الرضا را هم خواست .
خليفه از ما پرسيد:
حد اسلامى چگونه بايد جارى شود؟
من گفتم : از مچ دست بايد قطع گردد.
خليفه گفت : به چه دليل ؟
گفتم : بدليل آنکه دست شامل انگشتان و کف دست تا مچ دست است ، و در قرآن کريم در آيه تيمم آمده است : (( فامسحوا بوجوهکم و ايديک . )) بسيارى از فقيهان حاضر در جلسه گفته مرا تصديق کردند.
يک دسته از علماء گفتند: بايد دست را از مرفق بريد.
خليفه پرسيد: به چه دليل ؟
گفتند: به دليل آيه وضو که در قرآن کريم آمده است :... (( و ايديکم الى المرافق . )) و اين آيه نشان مى دهد که دست دزد را بايد از مرفق بريد.
دسته ديگر گفتند: دست را از شانه بايد بريد چون دست شامل تمام اين اجراء مى شود.
و چون بحث و اختلاف پيش آمد، خليفه روى به حضرت ابوجعفر محمّد بن على کرد و گفت :
يا اباجعفر، شما در اين مسئله چه مى گوييد؟
آن حضرت فرمود: علماى شما در اين باره سخن گفتند. مرا از بيان مطلب معذور بدار.
خليفه گفت : به خدا سوگند که شما هم بايد نظر خود را بيان کنيد.
حضرت جواد فرمود: اکنون که مرا سوگند مى دهى پاسخ آن را مى گويم . اين مطالبى که علماى اهل سنت درباره حد دزدى بيان کردند خطاست . حد صحيح اسلامى آنست که بايد انگشتان دست را غير از انگشت ابهام قطع کرد.
خليفه پرسيد: چرا؟
امام (ع ) فرمود: زيرا رسول اللّه (ص ) فرموده است سجود بايد بر هفت عضو از بدن انجام شود: پيشانى ، دو کف دست ، دو سر زانو، دو انگشت ابهام پا، و اگر دست را از شانه يا مرفق يا مچ قطع کنند براى سجده حق تعالى محلى باقى نمى ماند، و در قرآن کريم آمده است : (( (و ان المساجد للّه ...) )) سجده گاه ها از آن خداست ، پس کسى نبايد آنها را ببرد.
معتصم از اين حکم الهى و منطقى بسيار مسرور شد، و آن را تصديق کرد و امر نمود انگشتان دزد را براى حکم حضرت جواد (ع ) قطع کردند.
ذرقان مى گويد: ابن ابى دؤ اد سخت پريشان شده بود، که چرا نظر او در محضر خليفه رد شده است . سه روز پس از اين جريان نزد معتصم رفت و گفت :
يا اميرالمؤ منين ، آمده ام تو را نصيحتى کنم و اين نصيحت را به شکرانه محبتى که نسبت به ما دارى مى گويم . معتصم گفت : بگو.
ابن ابى دؤ اد گفت : وقتى مجلسى از فقها و علما تشکيل مى دهى تا يک مسئله يا مسائلى را در آن جا مطرح کنى ، همه بزرگان کشورى و لشکرى حاضر هستند، حتى خادمان و دربانان و پاسبانان شاهد آن مجلس و گفتگوهايى که در حضور تو مى شود هستند، و چون مى بينند که راءى علماى بزرگ تو در برابر راءى محمّد بن على الجواد ارزشى ندارد، کم کم مردم به آن حضرت توجه مى کنند و خلافت از خاندان تو به خانواده آل على منتقل مى گردد، و پايه هاى قدرت و شوکت تو متزلزل مى گردد.
اين بدگويى و اندرز غرض آلود در وجود معتصم کار کرد و از آن روز در صدد برآمد اين مشعل نورانى و اين سرچشمه دانش و فضيلت را خاموش سازد.(100)
اين روش را - قبل از معتصم - ماءمون نيز در مورد حضرت جوادالائمه (ع ) بکار مى برد، چنانکه در آغاز امامت امام نهم ، ماءمون دوباره دست به تشکيل مجالس مناظره زد و از جمله از يحيى بن اکثم که قاضى بزرگ دربار وى بود، خواست تا از امام (ع ) پرسشهايى کند، شايد بتواند از اين راه به موقعيت امام (ع ) ضربتى وارد کند. امّا نشد، و امام از همه اين مناظرات سربلند در آمد.
روزى از آنجا که (يحيى بن اکثم ) به اشاره ماءمون مى خواست پرسشهاى خود را مطرح سازد ماءمون نيز موافقت کرد، و امام جواد (ع ) و همه بزرگان و دانشمندان را در مجلس حاضر کرد. ماءمون نسبت به حضرت امام محمّد تقى (ع ) احترام بسيار کرد و آن گاه از يحيى خواست آنچه مى خواهد بپرسد، يحيى که پيرمردى سالمند بود، پس از اجازه ماءمون و حضرت جواد (ع ) گفت : اجازه مى فرمايى مساءله اى از فقه بپرسم ؟ حضرت جواد فرمود:
آنچه دلت مى خواهد بپرس .
يحيى بن اکثم پرسيد: اگر کسى در حال احرام قتل صيد کرد چه بايد بکند؟
حضرت جواد (ع ) فرمود: آيا قاتل صيد محلّ (101) بوده يا محرم ؟ عالم بوده يا جاهل ؟ به عمد صيد کرده يا به خطا؟ محرم آزاد بوده يا بنده ؟ صغير بوده يا کبير؟ اول قتل او بوده يا صياد بوده و کارش صيد بوده ؟ آيا حيوانى را که کشته است صيد تمام بوده يا بچه صيد؟ آيا در اين قتل پشيمان شده يا نه ؟ آيا اين عمل در شب بوده يا روز؟ احرام محرم براى عمره بوده يا احرام حج ؟
يحيى دچار حيرت عجيبى شد. نمى دانست چگونه جواب گويد، سر به زير انداخت و عرق خجالت بر سر و رويش نشست . درباريان يکديگر نگاه مى کردند. ماءمون نيز که سخت آشفته حال شده بود در ميان سکوتى که بر مجلس حکمفرما بود، روى به بنى عباس و اطرافيان کرد و گفت :
- ديديد و ابوجعفر محمّد بن على الرضا را شناختيد؟(102)
سپس بحث را تغيير داد تا از حيرت حاضران بکاهد.
بارى ، موقعيت امام جواد (ع ) پس از اين مناظرات بيشتر استوار شد.
امام جواد (ع ) در مدت 17 سال دوران امامت به نشر و تعليم حقايق اسلام پرداخت ، و شاگردان و اصحاب برجسته اى داشت که : هر يک خود قله اى بودند از قله هاى فرهنگ و معارف اسلامى مانند:
ابن ابى عمير بغدادى ، ابوجعفر محمّد بن سنان زاهرى ، احمد بن ابى نصر بزنطى کوفى ، ابو تمام حبيب اوس طائى ، شاعر شيعى مشهور، ابوالحسن على بن مهزيار اهوازى و فضل بن شاذان نيشابورى که در قرن سوم هجرى مى زيسته اند.
اينان نيز (همچنانکه امام بزرگوارشان هميشه تحت نظر بود) هر کدام به گونه اى مورد تعقيب و گرفتارى بودند. فضل بن شاذان را از نيشابور بيرون کردند. عبداللّه بن طاهر چنين کرد و سپس کتب او را تفتيش کرد و چون مطالب آن کتابها را - درباره توحيد و... به او گفتند قانع نشد و گفت مى خواهم عقيده سياسى او را نيز بدانم .
ابوتمام شاعر نيز از اين امر بى بهره نبود، اميرانى که خود اهل شعر و ادب بودند حاضر نبودند شعر او را - که بهترين شاعر آن روزگار بود، چنانکه در تاريخ ادبيات عرب و اسلام معروف است - بشنوند و نسخه از آن داشته باشند. اگر کسى شعر او را براى آنان ، بدون اطلاع قبلى ، مى نوشت و آنان از شعر لذت مى بردند و آن را مى پسنديدند، همين که آگاه مى شدند که از ابوتمام است يعنى شاعر شيعيت معتقد به امام جواد (ع ) و مروّج آن مرام - دستور مى دادند که آن نوشته را پاره کنند. ابن ابى عمير - عالم ثقه مورد اعتماد بزرگ - نيز در زمان هارون و ماءمون ، محبت هاى بسيار ديد. او را سالها زندانى کردند، تازيانه ها زدند. کتابهاى او را که ماءخذ عمده علم دين بود، گرفتند و باعث تلف شدن آنها شدند و... (103) بدين سان دستگاه جبار عباسى با هواخواهان علم و فضيلت رفتار مى کرد و چه ظالمانه !
شهادت حضرت جواد (ع )
اين نوگل باغ ولايت و عصمت گرچه کوتاه عمر بود ولى رنگ و بويش مشام جانها را بهره مند ساخت . آثار فکرى و رواياتى که از آن حضرت نقل شده و مسائلى را که آن امام پاسخ گفته و کلماتى که از آن حضرت بر جاى مانده ، تا ابد زينت بخش صفحات تاريخ اسلام است . دوران عمر آن امام بزرگوار 25 سال و دوره امامتش 17 سال بوده است .
معتصم عباسى از حضرت جواد (ع ) دعوت کرد که از مدينه به بغداد بيايد. امام جواد در ماه محرم سال 220 هجرى به بغداد وارد شد. معتصم که عموى امّ الفضل زوجه حضرت جواد بود، با جعفر پسر ماءمون و امّ الفضل بر قتل آن حضرت همداستان شدند.
علت اين امر - همچنان که اشاره کرديم - اين انديشه شوم بود که مبادا خلافت از بنى عباس به علويان منتقل شود. از اين جهت ، در صدد تحريک امّ الفضل بر آمدند و به وى گفتند تو دختر و برادرزاده خليفه هستى ، و احترامت از هر جهت لازم است و شوهر تو محمّد بن على الجواد، مادر علتى هادى فرزند خود را بر تو رجحان مى نهد.
اين دو تن آن قدر وسوسه کردند تا امّ الفضل - چنانکه روش زنان نازاست - تحت تاءثير حسادت قرار گرفت و در باطن از شوهر بزرگوار جوانش آزرده خاطر شد و به تحريک و تلقين معتصم و جعفر برادرش ، تسليم گرديد. آنگاه اين دو فرد جنايتکار سمى کشنده در انگور وارد کردند و به خانه امام فرستادند تا سياه روى دو جهان ، امّ الفضل ، آنها را به شوهرش بخوراند. امّ الفضل طبق انگور را در برابر امام جواد (ع ) گذاشت ، و از انگورها تعريف و توصيف کرد، و حضرت جواد (ع ) را به خوردن انگور وادار و در اين امر اصرار کرد. امام جواد (ع ) مقدارى از آن انگور را تناول فرمود. چيزى نگذشت آثار سم را در وجود خود احساس فرمود و درد و رنج شديدى بر آن حضرت عارض گشت . امّ الفضل سيه کار با ديدن آن حالت دردناک در شوهر جوان ، پشيمان و گريان شد؛ امّا پشيمانى سودى نداشت .
حضرت جواد (ع ) فرمود: چرا گريه مى کنى ؟ اکنون که مرا کشتى گريه تو سودى ندارد. بدان که خداوند متعال در اين چند روزه دنيا تو را به دردى مبتلا کند و به روزگارى بيفتى که نتوانى از آن نجات يافت .
در مورد مسموم کردن حضرت جواد (ع ) قولهاى ديگرى هم نقل شده است .(104)
زنان و فرزندان حضرت جواد (ع )
زن حضرت جواد (ع ) ام الفضل دختر ماءمون بود. حضرت جواد (ع ) از ام الفضل فرزندى نداشت . حضرت امام محمّد تقى زوجه ديگرى مشهور به امّ ولد (105) و به نام سمانه مغربيه داشته است . فرزندان آن حضرت را 4 پسر و 4 دختر نوشته اند بدين شرح :
1 - حضرت ابوالحسن امام على النقى (هادى )
2 - ابواحمد موسى مبرقع
3 - ابواحمد حسين
4 - ابوموسى عمران
5 - فاطمه
6 - خديجه
7 - امّ کلثوم
8 - حکيمه
حضرت جواد (ع ) مانند جده اش فاطمه زهرا کوتاه زندگانى و عمرى سراسر رنج و مظلوميت داشت . بدخواهان نگذاشتند اين مشعل نورانى نورافشانى کند. امام نهم ما در آخر ماه ذيقعده سال 220 ه به سراى جاويدان شتافت . قبر مطهرش در کاظميه يا کاظمين است ، عقب قبر منور جدش حضرت موسى بن جعفر (ع ) زيارتگاه شيعيان و دوستداران است .
از سخنان حضرت جواد (ع )
1 - اعتماد به خداوند متعال بهاى هر چيز گران است و نردبانى است به سوى هر بلندى .
2 - عزت مؤ من در بى نيازى او از مردم است .
3 - ولى و دوستدار خدا در آشکار و دشمن خدا در پنهانى مباش .
4 - هر که به برادرى به جهت خداوند تعالى ، بهره دهد (يا بهره گيرد) خانه اى در بهشت بهره داده (يا بهره گرفته ) است .
5 - کسى که خداوند متعال يذيرنده تعهد اوست چگونه تلف شود؟ کسى که از خدا بريد و به ديگرى پيوست چگونه نجات يابد؟ کسى که از راه غير علم (يعنى از طريق جهالت و نادانى ) عمل کند، بيش از آنکه اصلاح امور کند موجب فساد و تباهى خواهد شد.
6 - از دوستى با آدم نادان و بد بپرهيز، زيرا مانند شمشير کشيده است ، منظرش نيکوست ولى آثارش زشت مى باشد.
7 - کسى که امين خيانتکاران باشد، همين کار در دغلى و خيانتش کافى است .
8 - شخص مؤ من نيازمند به خصلت است : توفيق از جانب حق تعالى ، واعظى از نفس خود که پيوسته او را پند دهد و قبول کند، پذيرش نصيحت از آنکه او را به هدايت وادارد و نصحيت کند.(106)
| نظرات ديگران ( ) |
من واقعا با حرفهاي اين حکيم بلند مرتبه موافقم واقعا راست گفته اسلام دين گفتگو و استدلال نيست مگر نمي بينيد که اسلام هيچگاه در کتابش مردم و تمام عالمان و دانشمندان زمين را به مبازره نطلبيده و در سوره بقره نگفته است که( اگر شما درباره اين قرآن که از جانب خدا بر پيامبر اسلام نازل شده شک داريد پس سوره اي همانند آن بياوريد و از همه کساني که مي توانيد از علما ، دانشمندان ، فصحا ، انديشمندان و... بجز خداوند کمک بگيريد اگر راستگو هستيد پس اگر اين کار را نکرديد و يقين که هرگز نمي توانيد پس به آن آتشي که خداوند شما را به آن وعده داده است ايمان بياوريد ) --- اين دين بزرگ مسحيت است که اينجوري تحدي طلبي کرده گفته حريف مي طلبم
اين مسلمانها نيستند که مدت 1400 ساله منتظرند که يکي از اون خوش آوازهاي صاحب سبک عرب آن زمان تا بحال و يا يکي که مثل اين آقاي پاپ که اينگونه حرف مي زنه اگر عرضه دارد و اهل استدلال است يک سوره مثل سوره هاي قرآن بياره تا همه اين مسلمانها مسيحي بشوند مسحيان منتظرند
اي آقاي پاپ اگر خبر نداري به شما عرض مي کنم که معجزه پيامبر ما کتاب اوست ، پيامبر و تمام اهل اسلام به حضرت مسيح ايمان دارند و ايشان را بيش از شما قبول دارند ، مسلمانان جهان حضرت مريم را جزو چهار بانوي بلند مرتبه عالم مي دانند ، قرآن ما مسيح و حواريون را به نيکي ياد کرده است و بارها با استدلال و منطق شما را به اسلام دعوت کرده و از شما خواسته با تحقيق و تفکر به سوي اسلام درآييد هيچ حرفي در قرآن نيامده که دنبالش استدلال و منطقي نباشد ، و هيچگاه به هيچ يک از پيامبران الهي توهين نکرده است ، قرآن ما کتابي است که به عربي فصيح نوشته شده و براي تمام اقشار قابل درک و فهم است ، قرآن و دين ما مرگ با عزت و دفاع از ناموس بزرگ مي شمارد و بر همه واجب کرده ، قرآن راه سعادت را به ما نشان داده است ، قرآن کتاب هدايت است ، قرآن راه را به ما نشان داده و سپس ما را در انتخاب راه آزاد گذاشته است ، قرآن کتاب انسان ساز است ، ما با استدلال در قرآنمان مي گوييم حضرت عيسي يه صليب کشيده نشده بلکه هنوز زنده است شما چي ؟؟؟ استدلال کنيد که مرده است
قرآن و احکام اسلام جهاد در راه خدا و دفاع از اسلام را بر همه مسلمين واجب کفايي مي داند ، در قرآن آيه داريم که به نفي سبيل معروف است يعني قرآن براي کفار راهي را بسوي مسلمانان قرار نداده است و بر همه مسلمين واجب است با اتحاد به حدي برسند که کفار جرات نگاه چپ انداختن به آنها را نداشته باشند ، ضمنا در جريان باشيد که هنوز حکم جهاد به ما داده نشده و حزب الله پيروز لبنان در نبرد حق عليه باطل فقط از خود دفاع کرد ، هم اکنون مردم مظلوم فلسطين در حال جهاد نيستند فقط بر سر دوراهي نابودي تدريجي که دنياي کفر براي آنها طرح ريزي کرده و مقاومت در برابر کفر راه مقاومت و پايداري را برگزيده اند و مرگ با عزت را چون سالار شهيدان بر زندگي با ذلت انتخاب کرده اند .
من واقعا در عجب و حيرتم آقاي پاپ شما چقدر در باره اسلام مي داني ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اسلام دين خشونت است ، خشونت بد است ، جهاد حرام است ، سوال در خصوص جنايت در دين شما چگونه حکم مي دهند ؟؟؟
کشتار مسلمانان حلال است ؟ در بوسني ثروها کار صحيح و بجايي انجام دادند که صداي شما در نيامد ؟در غانا چه رخ داد ؟ در حلبچه چه رخ داد ؟ در جنوب لبنان چه رخ داد ؟ در ويتنام چه رخ داد ؟ در گوانتانامو چه مي کنند ؟ در ابو قريب چه مي کنند ؟ نظر شما در خصوص استفاده اسرائيل از بمبهاي شيميايي در زمان جنگ با لبنان چيست ؟ کار درستي بوده چرا چون آنها مسلمان مظلوم و مستضعفند و حق آنها مرگ است ؟ کشتار فلسطينيان که همه روزه رخ مي دهد درست است ؟
آقا اينهمه و هزاران اينهمه ديگر که در بالا رخ مي دهد مثل جنگ آمريکا با عراق به واسطه يک تهمت که هيچگاه ثابت نشد درست است چون مسلمانان کشته مي شوند و دفاع مسلمانان از خود مصداق تروريست است ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ايران حق ندارد از انرژي هسته اي بصورت صلح آميز استفاده کند چون يک کشور مستقل است و در مقابل خواسته هاي شما از مظلومين دفاع کرده و دستش با شما در يک کاسه نيست ، اما اسرائيل بمب هسته اي به ميزاني که چهار کره خاکي را بتواند منفجر کند داشته باشد چيزي نيست
اما من مطمئن هستم که شما نقاب مسحيت را زده ايد و به گفته اي به نام دين سر دين را مي شکنيد وگر نه مي دانستيد که اين حزب الله بود که در لبنان از مسحيان و مسلمان دفاع جانانه کرد و اگر اينها مصداق خشونت و تروريست هستند همه ما با آنها از يک گوشت و پوست و استخوان هستيم و ناف ما را با هم بريدند .
ما عاشقان اسلام ناب محمدي . ظهور مهدي موعود و برپايي حکومت اسلامي عدل علوي هستيم
و باز ما مسلمانان شما را به مناظره مي خوانيم که آقاي پاپ اگر مي تواني يک سوره مانند سوره هاي قرآن بياور اگر نمي تواني به دين اسلام رو بياور که رستگاري عالم در اين است
و بدان پيامبر ما از هيچ کس هيچ اجر و مزدي نخواسته جز دوستي و محبت به اهل بيتش
و طرف ديگر سخن من با آمريکا و آقاي بوش است که خود را اهل استدلال مي دونه به چند سوال جواب بده ؛ شما که خودت را پرچم دار جنگ صليبي عصر حاضر مي دوني حال که از مهدي فاطمه و اونهمه احاديث و رواياتي که تو تمام اديان آمده غافل هستي ...
چرا پاسخگويي افکار ملت خودت در خصوص وقايع يازده سپتامبر نيستي _ آن شيء مشکوک ( بمب ) که زير دو هواپيما بود چي بود مگر مي شود مهندسين پرواز قبل از پرواز اونها را نديده باشند _ مي گوييد برج هاي دوقلو بخاطر آتش سوزي از بين رفتند و اونجور زمين ريختند هرچند اين امر غير ممکن بنظر مي رسد پس قضيه خالي کردن روز پنجشنبه ساختمان و انفجار هاي طبقات زيرين چه بوده _ راستي چرا اون روز حتي يک يهودي نمردند _ چرا جاي طلاهاي داخل ساختمان عوض شده بوده و؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
چرا حاضر به مناظره با احمدي نژاد نيستي و به نامه اش هم که پاسخ ندادي پس يا جرات نداري يا جوابي در برابر جناياتت نداري که بدي ..
چرا اونهمه دانشمندانت را بسيج نمي کني که سوره اي مثل سوره هاي قرآن بياورند و بجاي مناظره صحيح به خشونت و جنگ و آدم کشي متوسل مي شوي
چرا با اعمال فشار بر مسلمانان مظلوم فلسطين و لبنان آنها را بر سر دوراهي مرگ با سعادت يا مرگ حقارت آميز قرار مي دهي ؟؟؟؟؟؟؟
آيا بنظرت مردم ما مي توانند کودتاي 28 مرداد 1332 يا کمک هاي تو به منافقين و گروهاي ملحد کشتار مردم مظلوم ايران در هشت سال جنگ حمايتهاي تو از صدام در زمان جنگ و ....... را فراموش کنند
آيا فکر مي کني ويتنام ، هيروشيما ، عراق ، هواپيماي مسافربري ايران ، افغانستان ، ابوغريب ، گوانتانامو و....و حمايتهاي همه جانبه ات از صدام و بن لادن تا وقتي با شما رفيق بودند و حمايتهاي کنوني و پر سابقه ات از رژيم صهيونيستي به فراموشي خواهد رفت
و شما ها اي دانشمندان عالم آيا فکر مي کنيد زندگي همين جا خلاصه شده و هيچ گاه در مقابل وجدان خود و خداي خود پاسخگوي حرفها و کردارتان نخواهيد بود
و السلام علي عباده الله الصاحين
| نظرات ديگران ( ) |
مصاحبه با خدا
در خواب ديدم با خدا مصاحبه ميکردم
<< خدا از من پرسيد:>> دوست داري با من مصاحبه کني؟
پاسخ دادم:
<< اگر شما وقت داشته باشيد>>
خدا لبخند زد و پاسخ داد:
زمان من ابديت است ... چه سوالاتي در ذهن داري که دوست داري از من بپرسي؟
من سوال کردم:
چه چيزي در آدمها شما را بيشتر متعجب ميکند؟
خدا جواب داد...
اينکه از دوران کودکي خود خسته مي شوند و عجله دارند که زودتر بزرگ شوند...و دوباره آرزوي اين را دارند که روزي بچه شوند
اينکه سلامتي خود را به خاطره به دست آوردن از دست ميدهند و سپس پول خود را خرج ميکنند که سلامتي از دست رفته دوباره باز يابند
اينکه با نگراني به آينده فکر مي کنندو حال خود را فراموش مي کنند به گونهاي که نه در حال زندگي ميکنند نه در آينده
اينکهبه گونه اي زندگي ميکنند که گويي هرگز نخواهند مرد
وبه گونه اي مي ميرند که گويي هر گز نزيسته اند
دست خدا دست مرا در بر گرفت
و مدتي به سکوت گذشت...
سپس من سوال کردم:
به عنوان پروردگار دوست داري که بندگانت چه درسهايي
در زندگي بياموزند؟
خدا پاسخ داد:
اينکه ياد بگيرنند نمي توانند کسي را وادار کنند تا بدانها عشق بورزد. تنها کاري که ميتوانند انجام دهند اين است
که اجازه دهند خود مورد عشق ورزيدن واقع شوند
اينکه ياد بگيرند که خوب نيست خودشان را با ديگران مقايسه کنند
(( اينکه بخشش را با تمرين بخشيدن ياد بگيرند))
اينکه رنجش خاطر عزيزانشان تنها چند لحظه زمان مي برد
ولي ممکن است ساليان سال زمان لازم باشد تا اين زخمها
التيام يابند
اين که ياد بگيرند که فرد غني کسي نيست که بيشترين ها
را دارد بلکه کسي است که نيازمند کمترين ها است
اينکه ياد بگيرند کساني هستند که آنها را مشتاقانه دوست دارند اما هرگز نمي دانند که چگونه احساساتشان را بيان کنند يا نشان دهند
اينکه ياد بگيرند دونفرمي توانند که يک چيز نگاه کنند و آن را متفاوت ببينند
اينکه ياد بگيرند کافي نيست همديگر راببخشند بلکه بايد خود را نيز ببخشند
با افتادگي به خدا گفتم :
<< از وقتي که به من داديد سپاسگذارم>>
و افزودم:
چيز ديگري هم هست که دوست داشته باشيد آنها بدانند؟
خدا لبخندي زد وگفت...
<<فقط اينکه بدانند من اينجا هستم>>
<< هميشه ؛ هميشه>>
| نظرات ديگران ( ) |
|
|
| نظرات ديگران ( ) |
به آراي بالاي ايران زمين
به عزم دليران اين سرزمين
به خون شهيدان اين مرز و بوم
که بستند ره را بر آن خصم شوم
به خون دل مادران شهيد
به داغ دل همسران شهيد
به اشک شبانگاه فرزندشان
که جز عکس، ناديده، زيشان، نشان
به صبر پدر ها به سوگ پسر
به اشک پسر ها به سوگ پدر
به رستم به آرش به فهميده ها
به همت به چمران، خدا ديده ها
به نام حسين و ابولفضل او
بنام علي هم بر آن عدل او
به نام محمد(ص) رسول خدا
که کردند امروز بر وي جفا
به زهراي مظلومه و ضرب در